کافئین


دو روز برای امتحان فرهنگ و تمدن فرصت داشتیم.ترم سه از بس درس هامون سنگین بود که نه طول ترم و نه در فرجه ها هیچوقت به ذهنمون خطور نکرده بود که ببینیم این درس درمورد چی میتونه باشه. تنها کاری که من بعنوان یک انسان با فکر و برنامه انجام دادم این بود که یک هفته قبل از امتحان رفتم کتاب درس مربوطه رو از یکی از رفقا که ترم پیش این درس رو با استاد دیگه ای پاس کرده بود گرفتم که روز قبل امتحان حداقل استرس رفرنس نداشته باشم. پنج نمره از امتحان مربوط بود به کنفرانس سرکلاس که طول ترم من ارائه دادم ولی اعمال این پنج نمره مشروط به این بود که هم گروهیم ،که اتفاقا هم اتاقیم بود، ارائه رو به صورت تایپ شده و چاپ شده روز امتحان تحویل استاد بده که اون فایل هم چاپ نشده بود و عملا صفربودیم.چون امتحانِ قبلش درس سختی بود و بعد امتحان در آنپاس شدیدی قرار داشتیم تصمیم گرفته شد که روز اول در استراحت به سر ببریم و صبح روز قبل از امتحان باشدت و حدت شروع کنیم .هم اتاقیم هم یه کتابِ کپی شده از چاپ و تکثیر گرفته بود و صبح زود هرکدوم گوشه ای اتاق به مانند انسان های بخت برگشته و نادم از اینکه چرا همون اول شوهرنکریم و دانشگاه اومدیم وغیره و ذلک تاظهر درس خوندیم ویک مقدار با موضوع آشنا شدیم.ظهر وقتی نهار می خوردیم من چند تا مطلب به دوستم گفتم که در کمال ناباوری ایشون تو کتابِ خودش ندیده بود؛طی یک بررسی چند ساعته و پرس و جو از رفقای دیگر از طریق رسانه های جمعی و فردی دریافتیم که بنده رفرنس اشتباهی میخوندم !تقریبا ساعت پنج عصر بود که روشن شد چی رو از کجا باید بخونیم؛من و دوستِ جان به این نتیجه رسیدیم که کتاب ایشون رو از وسط به دو قسمت نسبتا مساوی تقسیم کنیم تا ایشون ادامه ی فصلی که از اول خوندند رو بخونند و من از فصل آخر شروع به خوندن کنم تا در نهایت که به هم رسیدیم دو قسمت کتاب رو تعویض و تمام کنیم.ساعت دوازده شب بود که ما علارغم تلاش های بی دریغ متوجه شدیم ما نه تنها فرصت نداریم کتاب رو تاصبح تموم کنیم بلکه روی هم رفته هم کتاب رو تا صبح تموم نمی کنیم به عبارت دیگر ما تاصبح هم بخونیم دو قسمت جدا شده ی کتاب رو نمیتونیم به هم متصل کنیم.از طرفی پاس کردن این درس در تاریخ تعیین شده یکی از ملزومات ِ رسوندن واحد های علوم پایه بود بنابراین تصویب شد که نفر سومی وارد برنامه شود تا به اتفاق کتاب رو تموم کنیم ؛باشد که به اتفاق درس مزبور رو پاس کنیم.طی تماس هایی فصول میانی کتاب به عهده ی یکی از رفقای پایه گذاشته شد و نهایتا ما تا صبح به لطف فراورده های دارای «کافئین» فراوان، سه نفری کتاب را یک دور خواندیم.
و اماا آن پنج نمره!فایل مربوطه رو برداشتیم و صبح زود خودمون رو به دانشکده رسوندیم تا پیرینت بگیریم.سایت دانشکده ی داروسازی و همینطور تکثیر تعطیل بودند پس به ناچاررفتیم سایت پزشکی .اونجا به مدت دوساعت مورد لطف و عنایت خانمی که مسئول سایت بود قرار گرفتیم که دانشجوی داروسازی نباید از امکانات پزشکی استفاده کنه همانطور که مسئولای شما به دانشجوهای ما اجازه نمیدن،اگر اینطور پیش بره ماهم شمارو اینج راه نخواهیم داد...و دو سال دیگه برجام رو هم نمیزاریم صورت بگیره و....خلاصه پانزده دقیقه مونده به شروع امتحان در سالن ابن سینای ستاد ما پیرینت گرفتیم و راه افتادیم. بنظر راننده آژانس متوجه شرایط قمر در عقرب ما شده بود و سعی کرد مسیر میان بری به ستاد بزنه تا ما به موقع به امتحان برسیم که گویا GPS ایشون آپدیت نشده بود (بعدا اشاره شد که مربوط میشده به محدود کردن حجم اینترنت دانشگاه!) وبعد کلی کوچه پس کوچه ی بمبست و یه طرفه با تاخیر وارد جلسه ی امتحان شدیم.
در نگاه اول فهمیدیم یک سوم از کتاب رو از دست دادیم و یارِسوم رو در صندلی های جلو و تحت تدابیر شدید امنیتی نشانده اند؛او هم که ما رو دید سری به نشا نه ی تاسف تکان داد.ما با زور و جبر بر مراقب های جلسه فائق آمدیم و کنار هم نشستیم و موقع گرفتن ورقه ها با هوش و ذکاوتی که فقط در اون لحظه سَیَلان می کنه هردو سری الف از سوالات رو گرفتیم(دو سری بودن سوالات پیش بینی نشده بود!)
از چهار و نیم صفحه سوال تستی فقط نیم صفحه ی آخر از حوزه ی مطالعاتی من بود.مضطرب به دوستم نگاه کردم؛دیدم او همه ی سوالات را از روی بغل دستیش جواب می دهد.نگران منتظرِبرگه ی کوچکی بودم که طبق برنامه قرار بود به من بدهد.یکی از مراقب ها که به رفتار ما در انتهای سالن مشکوک شده بود نزدیک آمد و دقیق بین ما ایستاد...با اینکه علنا حرف زدن ما رو دیده بود حتی تذکر هم نداد و این فرضِ محال در دل ما قوت گرفت که شاید هدفش کمک باشد،در واقع چاره ای جز این فرض نداشتیم،من با اشاره ی چشم به دوستم گفتم که طرف قابل اعتماد هست و اشکالی ندارد برگه ی تقلب را ببیند و دوستم هم باتوجه به قرائن قبول کرد.مراقب اول کمی ملاطفت کرد و خواست بی سروصدا قضیه را تمام کند ولی ناگهان انگار کسی دوشاخه اش را به برق زده باشد با یک حرکت برگه را قاپید  وهمزمان با صدای بلند استاد را که در دورترین فاصله از ما قرار داشت صدا کرد.خوشبختانه استاد گرم صحبت با کسی بود و صدا ررا نشنیده گرفت.در این فاصله ما فرصت کافی پیدا کردیم که  با زور و منطق و احساس یا ترکیبی از هرسه دل مراقب را به سوز آورده و اورا به سکوت واداریم و نیز سلاح جنایت را از دستش بگیریم.القصّه.... چند سوال از برگه و چند سوال معلومات خودم و چند سوال با بخت و اقبال،بالاخره پاس شدم. آآمّااااشمااا درسهای عمومی را جدّی بگیرید !

زهرا رضایی



تمامی حقــوق مادی و معــنوی این سایت متــعلق به معـــاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه می باشد - طراحی:پارسه وب