اشعار کلاسیک


چرا یک کس نمی گوید؟
سراغم را بگیر از باد بگیر از ماه و از خورشید
سراغم را بگیر از رود بگیر از زهره و ناهید
سراغم را بگیر از کوه بگیر از چشمه و سبزه
سراغم را بگیر گویم که این قلبم چرا رنجید
سراغم را بگیر و پرس از این حال دل زخمی
ز احساس و ز فریادش ، سکوت و آه این تردید
سراغم را بگیر و ره بده ما را به چشمانت
که تا کی در نگاه تو منم محکوم و در تبعید
سراغم را بگیر چون من که هر دم در پیت هستم
چرا یک کس نمی گوید که او هم حال تو پرسید!
سراغم را بگیر جانا اگر حتی دمی باشد
که تا من محو گفتارت بیابم در و مروارید
سراغم را بگیر تا من ز حسرتها رها گردم
که بر نفس مسیحات بدارم من بسی امید

«سید کمال الدین سینا»


چه سخته...

چه سخته حس کنی راهی نداری
باید هیچی نگی طاقت بیاری
چه تلخه زندگی زندون شه واست
بخندی با همه، تنها بباری

چه سخته از خودت دوری همیشه
میخوای قبلت بشی اما نمیشه
به هر در میزنی از پا نیفتی
نمیدونی که از پی خشکه ریشه

رفیقت میشه تنها دود سیگار
تو آزادی اسیری بین دیوار
نبود و بودنت فرقی نداره
از هر چی بودنه بیزاره بیزار

چه سخته یک شبه تنها بمونی
چرا تنها شدی؟ چیزی ندونی
کنارت باشه وقتی غصه داره
نگیره بعد اون از تو نشونی
 

چه راحت میشکنن قلبت رو میرن
تو غم ول میکنن شادی بگیرن
براشون آدمی تا غصه دارن
نمیشناسن تو رو وقتی که سیرن

چه سخته خسته ای از هر نبردی
از اینکه هر کجا محکوم دردی
خودت مردی ولی چون تکیه گاهی
باید باشی براشون چون که مردی!

چه سخته از خودت هم سیر سیری
بجنگی آخرش چیزی نگیری
نداری آرزویی واسه فردات
بشه رویات که تو خوابت بمیری!

چه سخته زندگیت باشه مدادت
با شعرات آدما باشن به یادت
طبایا این همه از غم نوشتی
کی اومد لحظه ای بعدش به دادت؟


شاید همین اشکال من باشد

آن فکرها که   در دلم دارم,باید همیشه مال من باشد
دیوانه  بودن در میان جمع...شاید همین اشکال من باشد

من بی تو یک رویای سرریز از تصویر های بی خطر هستم
باید خطر کردن,زمین خوردن,سر دسته ی اعمال من باشد

آن چشم ها...آن چشم های شر! آن خنده های نافذ معصوم...
باید تمام کارشان هر روز لرزاندنم,...اغفال من باشد

آه ای فلسطینی که خود,خود را,روزی به نام من سند کردی
اکنون ستمکارم اگر خواهم,دست تو در اشغال من باشد  

موهای فر چشمان گیرا دست های گرم ...هرگز نباید بی سبب باشند
 این ها همه گرد هم آمد تا اسباب استیصال من باشد

رو کرده ام موی سیاهم را؛تا شاعران آسوده بنویسند
دیگر نمیخواهم برای شعر ؛انگیزه زیر شال من باشد...

نویسنده: «خدیجه همتی»


روانی!
چه بدانی چه ندانی
تو همانی که زمانی
ز تو گیرم چو نشانی
بدوم سمت جهانی
که تو فرمانروی آنی
بدهم یک سده جانی
که بگیرم ز تو آنی
که ز چشمم تو بخوانی
همه پیدا و نهانی
چه بدانی چه ندانی
فقط این تو میتوانی
به لبم جان بچکانی
چو بدانم در امانی
با تو آیم به مکانی
که کنار من بمانی
به تنم جان بفشانی
شده کل زندگانی
بسپارم به کسانی
که چو دیدی پسرانی
تو به سمعم برسانی
همه گویند روانی
تو هنوز عاشق آنی
که همیشه نگرانی
همه دانند که آری
تا ابد عاشق آنم
چه بداند چه نداند!

نویسنده:«معین طباطبایی»



تمامی حقــوق مادی و معــنوی این سایت متــعلق به معـــاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی ارومیه می باشد - طراحی:پارسه وب